محرم اومد بچه ها!
امتحانمون نزدیکه. تاسوعا و عاشورا. ما تازه شروع کردیم اما تو همین مدت کم هم خیلی کارا کردیم.
همین که از صبح تا شب صدا و سیما (که ننگ ماست) داره از حوادث بعد از انتخابات حرف می زنه، نشونه ی ترسشونه. ترس از نابودیشون (که حتمیه)
یادمون هست که روزای بعد از انتخابات چه سکوت سنگینی روی صدا و سیما چتر باز کرده بود. اما انگار بالاخره باورشون شده که باید برن.
و این وظیفه ی ماست که زودتر سرنگونشون کنیم. هر ۱ روزی که زودتر برن، ۱ روز بهتر زندگی میکنیم. پس بیاین به وظیفه ی خودمون عمل کنیم.
اینو میگم تا علی خامنه ای بفهمه حرفش برام بی اهمیته:
استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

واقعا که خیلی رو میخواد!!!
فکر کنم وقتی حکومت دیکتاتوریشونم سقوط کنه بازم از رو نمیرن.
این تیتر "شبکه خبری برنا" رو بخونین:
"سبزها در دانشگاه تهران به 200 نفر هم نرسیدند"
"خبرگزاری فارس" هم نوشته:
"... 200 نفر از حاميان موسوي در دانشگاه تهران با استفاده از خلأ حضور دانشجويان ولايي و انقلابي در صحن دانشگاه به دليل حضور اين دانشجويان در مسجد براي اقامه نماز ظهر و عصر، در مقابل دانشكده فني دانشگاه تهران تجمع كرده و ..."
ولی خب ما کارمونو میکنیم. مگه نه؟
اینا رو نمیگن که ما رو خر کنن (بلا نسبت شما
)
میخوان اونایی که خرن خر بمونن![]()
به امید ایرانی سبز در فردایی نه چندان دور



به ياد شهداي جنبش سبز، ۱۶ آذر امسال را "۱۶ آذر سبز" ميناميم. با تجمع در خيابان ها در ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۱۶ آذر، خشم خود را در برابر كودتا گران ابراز كنيم.
زنده باد جنبش سبز، زنده باد ايران

یک روز کارمند پستی که نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد. او متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: "نامه ای به خدا". با خودش گفت بهتر است نامه را باز کند و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم، بیوه زنی 83 ساله ام که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که باید تا پایان ماه خرج می کردم. یک شنبه هفته ی دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را ندارم تا از او پول بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن.
کارمند اداره ی پست خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه ی آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند.
همه ی کارمندان اداره ی پست از این که توانسته بودندکار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت. تا اینکه نامه ی دیگری از آن پیر زن به اداره ی پست رسید که روی آن نوشته شده بود: "نامه ای به خدا"
همه ی کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه ی خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره ی پست آن را برداشته اند!
برداشتتون چیه؟؟؟
سلام.
به خاطر غیبت طولانیمون ما رو ببخشین.
به زودی برمیگردیم.
شاد بودن ساده است.
شاد بودن زيباست.
هدف، عمر شاديست.
كمك به ديگران، غذاي شاديست.
درون نگري، هواي شاديست.
معاشرت، تفريح شاديست.
بخشندگي، مغز شاديست.
بزرگ منشي، پايدار كننده شاديست.
دوستي، قلب شاديست.
مهرباني و محبت، عشق و دل شاديست.
خونسردي، راه شاديست.
![]()
![]()
لبخند بزن
نوشته شده توسط 2boys and1girl در جمعه 1387/06/29 ساعت 1:30 |
بنام او پسر به دخترك گفت: "تو معناي زندگي مني! تمام بود و نبود من در چشمان زيباي تو خلاصه مي شود." روزي دخترك به پسر گفت: "من تا مدتي نمي توانم با تو باشم."
دخترك لبخندي زد.
پسر گفت: "زير اين آسمان خداي، جز تو ياري ندارم. تنهايم مذار!"
دخترك باز لبخند زد.
پسر گفت: "از تمام دنيا، تنها عشق تو را مي خواهم. از من دريغش نكن."
دخترك اين بار نيز لبخند زد. در دل به خود گفت: "نمي توانم، عشقم از آن ديگريست."
در چشمان پسر ميشد اشك را ديد. اشكي كه از شدت علاقه اش به دختر روزها شبها او را همراهي ميكرد. لكن دخترك نميفهميد.
پسرك گفت: "آرزویم آسایش توست"
دخترك رفت...
پس از يك ماه به سراغ پسر بازگشت. مي خواست به او بگويد كه ديگر عشقش از آن پسر است. مي خواست بگويد كه پسر تمام زندگي اوست. اما...
دخترك ديگر هيجوقت پسر را نديد. او هفته اي يكبار بر سر مزاري مي رفت و ساعت ها آنجا مي نشست. سخت مي گريست. اکنون که پسر رفته بود، دخترک تنها حسرت می خورد.
وقتی شنیدم نشنید، وقتی شنید شنیدم.وقتی گفتم نگفت، وقتی گفت گفتم. وقتی دیدم ندید، وقتی دید دیدم.وقتی خواستم نخواست، وقتی خواست خواستم. وقتی شکستم خوش بود، وقتی شکست شکستم. وقتی بودم نبود، وقتی بود بودم. وقتی ایستادم نشست، وقتی ایستاد ایستادم... خواهد آمد روزی که بشنود، بگوید، ببیند، بخواهد، بشکند و باشد. اما آندم هرگز نمی تواند بایستد. زیرا که من خفته در خاکم و کسی با او نمی ایستد.
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ما این وبلاگ رو برای برقراری ارتباط با شما هم سن و سال های خودمون ایجاد کردیم.امیدواریم در این کار موفق بوده باشیم. در ضمن هر گونه کپی برداری از این وبلاگ مجاز است و مانعی ندارد( راحت باشید )
یه توضیحم درباره ی اسم وبلاگ بدم:
ما اون موقع که وبلاگ رو درست کردیم سه تا پسر بودیم. اما بعد به خاطر اینکه یکی از ما وقت کافی برای آپ کردن نداشت جاشو داد به رویا جون!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
یه سایت باحال
جک و sms
مژگان
ميلاد
مرجان
سامان
ستاره ي تنها و آرزوهاش
قاصدك عشق
كاريكاتور با حال مي خواين؟(دايي سام)
مهشید (کارش حرف نداره)
بازم مهشید
ستاره با دل نوشته هاش
بهار
حرف نداره!
قاصد باران
مریم
ستاره غریب(غزال)
هرگز نمیشه فراموشت کرد...
1001101
الهام و ساحل
حقیقت پشت پرده سیاست
::....::....::
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY