تبليغاتX
سکوت جایز نیست!

سکوت جایز نیست!

محرم سبز

محرم اومد بچه ها!

امتحانمون نزدیکه. تاسوعا و عاشورا. ما تازه شروع کردیم اما تو همین مدت کم هم خیلی کارا کردیم.

همین که از صبح تا شب صدا و سیما (که ننگ ماست) داره از حوادث بعد از انتخابات حرف می زنه، نشونه ی ترسشونه. ترس از نابودیشون (که حتمیه)

یادمون هست که روزای بعد از انتخابات چه سکوت سنگینی روی صدا و سیما چتر باز کرده بود. اما انگار بالاخره باورشون شده که باید برن.

و این وظیفه ی ماست که زودتر سرنگونشون کنیم. هر ۱ روزی که زودتر برن، ۱ روز بهتر زندگی میکنیم. پس بیاین به وظیفه ی خودمون عمل کنیم.

اینو میگم تا علی خامنه ای بفهمه حرفش برام بی اهمیته:

استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

 


نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 1388/09/29 ساعت 13:46 |


ایران سبز

واقعا که خیلی رو میخواد!!!

فکر کنم وقتی حکومت دیکتاتوریشونم سقوط کنه بازم از رو نمیرن.

این تیتر "شبکه خبری برنا" رو بخونین:

"سبزها در دانشگاه تهران به 200 نفر هم نرسیدند"

"خبرگزاری فارس" هم نوشته:

"... 200 نفر از حاميان موسوي در دانشگاه تهران با استفاده از خلأ حضور دانشجويان ولايي و انقلابي در صحن دانشگاه به دليل حضور اين دانشجويان در مسجد براي اقامه نماز ظهر و عصر، در مقابل دانشكده فني دانشگاه تهران تجمع كرده و ..."

ولی خب ما کارمونو میکنیم. مگه نه؟

اینا رو نمیگن که ما رو خر کنن (بلا نسبت شما )

میخوان اونایی که خرن خر بمونن

 

به امید ایرانی سبز در فردایی نه چندان دور


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1388/09/19 ساعت 15:52 |


16 آذر سبز

                                                                                             

                 

 

 

به ياد شهداي جنبش سبز، ۱۶ آذر امسال را "۱۶ آذر سبز" ميناميم. با تجمع در خيابان ها در ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۱۶ آذر، خشم خود را در برابر كودتا گران ابراز كنيم.

زنده باد جنبش سبز، زنده باد  ايران


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1388/09/12 ساعت 11:47 |


نامه ای به خدا

letter

                   

 

یک روز کارمند پستی که نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد. او متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: "نامه ای به خدا". با خودش گفت بهتر است نامه را باز کند و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم، بیوه زنی 83 ساله ام که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که باید تا پایان ماه خرج می کردم. یک شنبه هفته ی دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را ندارم تا از او پول بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن.
کارمند اداره ی پست خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه ی آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند.
همه ی کارمندان اداره ی پست از این که توانسته بودندکار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت. تا اینکه نامه ی دیگری از آن پیر زن به اداره ی پست رسید که روی آن نوشته شده بود: "نامه ای به خدا"

همه ی کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه ی خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره ی پست آن را برداشته اند!

 

برداشتتون چیه؟؟؟


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1388/09/05 ساعت 10:24 |


برمیگردیم

سلام.

به خاطر غیبت طولانیمون ما رو ببخشین.

به زودی برمیگردیم.


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1388/07/30 ساعت 11:55 |


شاد زی

شاد بودن ساده است.

شاد بودن زيباست.

هدف، عمر شاديست.

 

كمك به ديگران،                غذاي شاديست.

درون نگري،                    هواي شاديست.

معاشرت،                        تفريح شاديست.

بخشندگي،                      مغز شاديست.

بزرگ منشي،                   پايدار كننده شاديست.

دوستي،                          قلب شاديست.

مهرباني و محبت،              عشق و دل شاديست.

خونسردي،                      راه شاديست.

 

 لبخند بزن

 
sajad
 


نوشته شده توسط 2boys and1girl در جمعه 1387/06/29 ساعت 1:30 |


رفتن

بنام او

پسر به دخترك گفت: "تو معناي زندگي مني! تمام بود و نبود من در چشمان زيباي تو خلاصه مي شود."
دخترك لبخندي زد.
پسر گفت: "زير اين آسمان خداي، جز تو ياري ندارم. تنهايم مذار!"
دخترك باز لبخند زد.
پسر گفت: "از تمام دنيا، تنها عشق تو را مي خواهم. از من دريغش نكن."
دخترك اين بار نيز لبخند زد. در دل به خود گفت:‌ "نمي توانم، عشقم از آن ديگريست."
در چشمان پسر ميشد اشك را ديد. اشكي كه از شدت علاقه اش به دختر روزها شبها او را همراهي ميكرد. لكن دخترك نميفهميد.

روزي دخترك به پسر گفت: "من تا مدتي نمي توانم با تو باشم."
پسرك گفت: "آرزویم آسایش توست"
دخترك رفت...
پس از يك ماه به سراغ پسر بازگشت. مي خواست به او بگويد كه ديگر عشقش از آن پسر است. مي خواست بگويد كه پسر تمام زندگي اوست. اما...
دخترك ديگر هيجوقت پسر را نديد. او هفته اي يكبار بر سر مزاري مي رفت و ساعت ها آنجا مي نشست. سخت مي گريست. اکنون که پسر رفته بود، دخترک تنها حسرت می خورد.


نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 1387/06/24 ساعت 16:7 |


دوست من

وقتی شنیدم نشنید، وقتی شنید شنیدم.وقتی گفتم نگفت، وقتی گفت گفتم. وقتی دیدم ندید، وقتی دید دیدم.وقتی خواستم نخواست، وقتی خواست خواستم. وقتی شکستم خوش بود، وقتی شکست شکستم. وقتی بودم نبود، وقتی بود بودم. وقتی ایستادم نشست، وقتی ایستاد ایستادم...

خواهد آمد روزی که بشنود، بگوید، ببیند، بخواهد، بشکند و باشد. اما آندم هرگز نمی تواند بایستد. زیرا که من خفته در خاکم و کسی با او نمی ایستد.


نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 1387/04/09 ساعت 13:44 |