سلام به همه!
ببخشید که من دیر به دیر آپ می کنم.
والنتاین به همتون مبارک!
سلام بچه ها!!!
یه off برام گذاشته بودن که به نظرم جالب اومد. گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد. البته امیدوارم رویا جون ما رو عفو کنن!
فرهنگ لغات زنان : 1. آره يعنی نه 2. نه يعنی آره 3. ما با يد با هم حرف بزنيم يعنی بشين فقط گوش کن 4. هر کار دوست داری بکن يعنی بکن ولی بعد دهنت سرويسه 5. چقد منو دوست داری ؟ يعنی يه گندی زدم می خوام بگم 6. دو دقيقه ديگه حاضرم يعنی دو ساعت علافی
سلام!
با کمال تاسف مجبور شدیم بیشتر مطالب وبلاگ رو پاک کنیم و یه بار دیگه وبلاگو بازسازی کنیم. بنابراین تعجب نکنین اگر نظرای از گل بهترتون خذفیدن!!!!!!!!!!
با مراما ۲باره و ۳باره نظر میدن!
حق یارتون
سلام دوستان عزیزم بالاخره بعد یه مدت نسبتا طولانی آپیدم!! اینم یه شعر قشنگ هندی که خودم خیلی دوسش دارم و (تقدیمش میکنم به بعضیا) اگر میتوانی مرا ببخش عشق ما در سنگ حک شده و قابل زوال نیست. هر روز در من عیب تازه ای کشف میکنی فقط یک بار به من بگو من برایت چه هستم؟ روزی دنیا داستان دل مرا خواهد فهمید. دانا را به دیده تحقیر مینگرند. چرا خورشید و باران هست؟ اینها همه شگفتی اند. ما درک نکردیم با این که دانایان برای یاد دادن آمدند. خون دلم با اشکم جاری است. چهره ی تو زندگی مرا عوض کرد. از ستارگان زیبا و ماه می پرسم پس از اینکه زندگی مرا عوض کرد کجا رفت؟ نور چشمم قلب من مثل آینه است با مهربانی با آن رفتار کن تا نشکند...! حالا خدا رو خوش میاد نظر ندین؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
متاسفانه کنکور اجازه آپ کردن چیزی رو به ما نمیده!
در اولین فرصت ...
یک روز نشته بودم نا گهان متحول شدم . احساس کردم که دوباره زنده شدم.پس قصد سفر کردم.هر آنچه از دار دنیا داشتم فروختم.یک فر وند سیستم p4ویک رئس sony ericsson k510که بنازم عجب p990ی بود.یک قلاده دوچرخه هم داشتم که یادش به خیر چه شب ها که با هم قدم نزدیم. خلاصه هر چه داشتم فروختم.
ننه هر چه گفت پسر نرو ، گفتم اخر انسان چند بار در عمرش دوباره متولد میشود!؟پولم را جمع کردم و یک الاغ خریدم و راه افتادم. چند روزی در راه بودم که از ایتالیا سر دراوردم.به هر زوری بود برج پیزا را پیدا کردم.تعدادی مهندس انجا بودند که در سدد راست کردن این برج بودند که از قضا بر سر ملت نیفتد.ما هم که کف گرگی هایمان زبانزد عام و خاص بود چنان کف گرگی زدیمش که نزدیک بود از پشت کج شود.از شدت هیجان کل العجمعین هنگ کردند. خلاصه بگویم که کلی از من تشکر کردند در آخر به پاس حرکتمان یک قلاده Lamborgini به ما اهدا کردند.الاغم را در صندوق بنهادم و به طرف کوهستان الپ حرکت کردم خر را در یکی از دره ها رها کردم و به سوی برج ایفل گازش را گرفتم. در یکی از جاده های آلمان بودم نا گهان بنزی به کنارم آمد . راننده اش گفت:اخن پیخن چاخ پوخ دیگنزی(میای مسبقه بدیم؟) گفتم چاخان(چرا که نه) تا ایفل رفتیم . از بخت خوبمان ماشین ایشان بنزین تمام کرد و بنده پیروز شدم.خلا صه چرخی در اروپا زدیم و مناطق دیدنیش را رصد کردیم. حقا که اروپا عجب خارجیست.توانستم در چند مسابقه رالی شرکت کنم و پول زیادی به دست آوردم.به خانه بازگشتم در یکی از جاده های اطراف شهرمان چند نفر سر راهم را گرفتندLambprgini را گرفتند و یک پیکان جوانان جایش به من دادندو گفتند حالا برو پی کارت.ولی پولهایم را پیدا نکردند.وارد شهر که شدم داشتم ار محلهx عبور میکردم که دارو دسته x سر راهم را گرفتند و لباسهایم را برایم در آوردند و رفتند . با تلاش بسیاری که کردم موفق شدم که خودم را به منزل برسانم. اکنون من ماندم و یک تمبون!!
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه خانم بزه بود که سه تا بچه داشت. یه روز خانم بزه میره بیرون ولی گوشیش رو یادیش میره با خودش ببره. کلی سفارش می کنه که: هر کی زنگ زد اول تو I Phone بپرسین که کیه؟ تو monitor هم نگاش کنین. اگه نشناختین درو باز نکنین!
همه قول دادن. مامان بزی میره و در حین بازی شنگول یه چیزی می بینه: بچه ها مامان گوشیش رو جا گذاشته.
منگول اومد جلو و گفت: یه زنگ به pagerش می زنیم تا هر تش تلفن گیر اورد خودش زنگ بزنه خونه.
هبه ی انگور گفت: زنگ بزنیم که چی بشه؟ بیاین ببینیم Bluetooth چی داره!
منگول گفت: ما نباید با گوشیه بقیه بازی کنیم. درست نیست.
هبه ی انگور گفت: مامان که جزو بقیه نیست.
خلاصه که سر کردن تو گوشیه مامان بزی. اول رفتن تو Gallery و تو عکسا دور خوردن. اون چیزی و میدیدن باورشون نمی شد. مامانشون با یه آقا بزه وایسادا بود کنار دریاچه و عکس عاشقانه گرفته بود. یکی دیگه تو کافه شاپ بود. یکی دیگه تو چمنزار.
شنگول گفت: باورم نمی شه. این واقعاً مامانه؟ پس چرا به ما نگفت؟
حتماً می خواسته وقتی قضیه جدی شد بمون بگه!
هبه ی انگور گفت: دیگه جدی تر از اینکه این عکسا رو با هم بگیرن؟
تو همین حالو هوا بودن که زنگ خونه به صدا در اومد: دینگ دانگ، دینگ دانگ
منگول رفت ببینه کیه. تو monitor نگاه کرد دید کسی نیست. گفت: کیه؟ لطفاً بیاین جلوی دوربین!
سلام بچه ها! منم منم مادرتون. درو باز کنین!
بابا قدیمی شده. مگه جکشو نشنیدی؟
چرا. بی خیال. نمی خوام بخورمتون. الآن دوباره مامانتون میاد شکممو پاره میکنه. حوصله ی دوا دکترو بخیه ندارم. اومدم ببینم Bluetooth چی دارین؟ Bluetooth از غذا واجب تره.
ما با گرگا Bluetooth بازی نمی کنیم.
عجب املی هستیا! الآن که دیگه بحث گرگ و نا گرگ مطرح نیست. Tom & Jerry هم تو Version جدید با هم Bluetooth بازی می کنن. این حرفا نیست دیگه.
هبه ی انگور گفت: راست می گه دیگه. بگو بیاد داخل ببینیم Bluetooth چی داره.
خلاصه گرگه اومد داخل . نشست روی یکی از مبلا و گفت: Bluetoothتو روشن کن!
منگول چنین کرد. هبه ی انگور هم رفت شربت اورد.
آقا گرگه گفت: بفرست ببینم چی داری؟
اول تو بفرست. باید ببینم چقدر می ارزی.
شروع کردن به Bluetooth بازی و از زمان غافل شدن. بعد از یه ساعت آقا گرگه یه فکری به سرش زد. یه نگاه به گوشیه خودش انداخت یه نگاه به گوشیه بزغاله ها. مال خودش K750 بود، مال اونا P990i .
گفت: درو باز می ذارین هوا بیاد؟
شنگول رفت و درو باز کرد. همه چیز آماده بود. یهو بلند شد گوشیه بزا رو قاپید و در رفت. گوشیه خودشم گذاشت برای اونا.
بز غاله ها رفته بودن تو لاک که الآن مامان بزی میاد و ... . تازه عکسای مامانشون هم توی گوشی بود.
چند دیقه بعد مامان بزی با همون آقا بزه که تو عکسا بود اومدن داخل. گفت: سلام. بچه ها این آقا... . پس چرا اینقدر پکرید؟ چی شده؟
شنگول گفت: آقا گرگه اومد گوشیتو دزدید و رفت.
مگه من نگفته بودم که درو باز نکنین؟ وقتی با مگس کش زدمتون اون وقت حالیتون میشه!
هبه ی انگور گفت: تو چرا به ما نگفتی می خوای ازدواج کنی؟
فکر کردی ایشون برای چی انجاس؟ بعدم شما به چه اجازه ای دست به گوشیه من زدید؟ همون مگس کش براتون لازمه! منو بگو رفتم براتون گوشی گرفتم.
همه ی بز غاله ها ماتشون برد!!!
حالا بگین کی بود که درو باز کرد؟
هبه ی انگور و منگول نا مردی نکردن و شنگول رو لو دادن.
مامان بزی گفت: تو همون گوشیه آقا گرگه رو بردار. اینم گوشی های شما!
یکی N71 بود و دیگری N70 . بزغاله ها عشق کردن.
شنگول بی چاره هم شکوه نکرد.
مامان بزی گفت اگه یکم صبر می کردین با گوشی های خودتون Bluetooth بازی می کردین.
بچه ها با تعجب پرسیدن: تو از کجا می دونی؟
آخه مگه کار دیگه ای هم بلدین باش انجام بدین؟
خانم بزه به آقا بزه گفت: دفعه ی قبلی که رفتم دنبال گرگه خیلی خسته شدم. اگه میشه اندفعه تو بورو! گوشیم بیار!
آقا بزه هم دویید و در صدد جول کردن خودش پیش خانم بزی برآمد.
اگر کمپانی برادران وارنر اجازه بده، این خونواده تا آخر عمرشون بدون دردسر به زندگیشون ادامه دادن!!!
روزی از روزها که تعدادی مرد در رختکن یک باشگاه ورزشی جمع بودند صدای زنگ موبایلی بلند شد و مردی با استفاده از میکروفن به آن پاسخ داد.
این گفتگوی تلفنی توجه همه را به خود جلب کرد به طوری که همه کارهای خود را رها کرده و گوش ایستادند.
مرد: سلام.
زن: سلام عزیزم. منم. تو هنوز باشگاهی؟
مرد: آره
زن:من برای خرید بیرون اومدم. یک کت چرمی چشممو گرفت. قیمتش 100 دلاره. بخرم؟
مرد: اگه خیلی چشمتو گرفته خب بخر.
زن: راستی از جلوی نمایندگی مرسدس بنز رد می شدم. تمام مدل هلی سال 2006 رو آوردن یکیشون فوق العاده بود.
مرد: چند:
زن: 000/90 دلار
مرد: خوبه اما به شرطی که فول باشه.
زن: عالیه. راستی یه چیز دیگه ... خونه ای که پارسال خوشم اومده بود اما از دستمون رفت یادته؟ دوباره به فروش گذاشتنش.000/950 دلار
مرد: باشه. سر معامله رو باز کن. قیمت 000/900 تا رو بده. به احتمال زیاد قبول می کنن. اگر هم نکردن و فکر کردی می ارزه همون 000/950 تا تمومش کن.
زن: باشه. می بینمت خیلی دوستت دارم.
مرد: منم خیلی دوستت دارم.فعلاً
مرد گوشی رو قطع کرد. همه با دهن باز حیران و متعجب به او نگاه می کردند.
اوخندید و گفت: راستی این گوشی مال کیه؟

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول، زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت. یک روز زن که از ساعات کاری شوهر عصبانی بود وهمه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت گشود و ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود بنویسند و در مورد آنها بحث و تبادل نظر کنند. زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن. مرد نیز پس از از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد. یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد و بدل کردند. مرد به زن و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند، اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد. شوهرش در دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:
دوستت دارم عزیزم
اشکی دگر ندارم خندیدنم به زور است
نفرین به هر چه قسمت چشمِ دلم چه کور است
بر دل گفته بودم دل به کسی نبندد
گوشی که بشنود کو؟ این دل چه بی شعور است
مُردم گریه کردم تا حد جان سپردن.... گویی دوا ندارد
از عشق نا امیدم تا کی دلم بسوزد؟
گویی غم تو با من همزاد و جفتُ جور است
در آسمان قلبم دیگر ستاره ای نیست
تنها دعای این دل یک مرگ سوت و کور است
یک روز کارمند پستی که نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آنبا خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا. با خودش گفت بهتر است نامه را باز کند و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم، بیوه زنی 83 ساله ام که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که باید تا پایان ماه خرج می کردم. یک شنبه هفته ی دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را ندارم تا از او پول بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن.
کارمند اداره ی پست خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه ی آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند.
همه ی کارمندان اداره ی پست از این که توانسته بودندکار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت. تا اینکه نامه ی دیگری از آن پیر زن به اداره ی پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا. همه ی کارمندان جمع شدند تا نامه ی را باز کرده و بخوانند.مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را لا هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه ی خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره ی پست آن را برداشته اند!
خدای متعال :
ای داود ، اگر روی گردانان از من چگونگی انتظار من برای آنان ، مدارای من با آنان و اشتیاق من برای ترک معصیتشان را میدانستند ، بی شک از اشتیاق برای آمدن به سوی من میمردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست.
میزان الحکمه ج4
بهترین دوست کسی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی وچیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفت و گوی عمرتو داشتی.
ما تا چیزی رو از دست ندیم قدرشو نمی دونیم، ولی تا چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی،تضمینی به این نیست که اونم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا عشق آروم تو قلبش رشدکنه اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشدکرده.
در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خردکرد،در یک ساعت میشه کسی رو دوست داشت و در یک روزمیشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.
دنبال نگاه ها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه،دنبال کسی بروکه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یه لبخند میشه یه روزتیره رو روشن کرد.
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و تو دنیای واقعی بغلش کنی.
رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که می خوای باشی چون فقط یه جون داری و یه شانس که هر چی می خوای انجام بدی.
آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی ، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی وامید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودتو جای دیگران بگذار ، اگر حس میکنی چیزی تورو ناراحت میکنه احتمالا دیگران رو هم آزار میده.
شادترین افراد لزوما بهترین چیزهارو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.
شادی برای اونهایی که گریه میکنن یا صدمه می بینن زنده است. برای اونهایی که دنبالش میگردن یا اونهایی که امتحانش کردن چون فقط اینها هستند که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.
عشق با یک لبخند شروع میشه ، با یک بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه. روشن ترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی ، توی زندگی به درستی پیش بری.
وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه می خندیدن . سعی کن که یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی ، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.
نظم عمومی وجودت را بر هم زدم!
بند چشمانت را هزار بار از اشک پر کردم!
زندانیان دیگرت را فراری دادم!
عاشق آشوب گر تو اینجاست
مرا به انفرادی قلبت بینداز!!!!
سرافراز از فتحی بزرگ
پا به سلول انفرادی قلبت نهادم.
کلمه ای در خور احساسم نمی یابم، حال که یادگاری های...
نوشته بر دیوار را می خوانم!!!!
پاییز بود و هوا بارانی. همه پنجره ها را بسته بودند و عشق به هر خانه ای که می خواست داخل شود نا کام می ماند. اما باز هم نا امید نشد. رفت و رفت و رفت تا ثابت کند هنوز هستند کسانی که با بارش باران عاشق تر می شوند.ناگهان با اتاقی مواجه شد که پنجره هایش باز بودند و دخترکی زیبا با تکیه بر لبه ی پنجره به باران می نگریست. عشق با خود چنین اندیشید: کیست آن کس که افکار این دخترک را مغشوش کرده است؟ سپس گفت: خواهم فهمید.
به رفتن ادامه داد و در صدد یافتن معشوق دخترک شد. دقایقی بدون یافتن اثری از او گذراند. از این طرف به آن طرف. از بالا به پایین. بالاخره او را یافت. او نیز بر پتجره تکیه داده بود و غرق در اندیشه های خویش بود. عشق نزدیک تر رفت. متوجه شد که هر از گاهی قطرات اشک از چشمان وی جاری می شود.کنجکاویش برای فهمیدن آنچه درون دلهای آن دو جوان بود بیشتر شد. برای همین به قلب پسر جوان وارد شد. در لحظه ی اول متوجه غیر عادی بودن ضربان قلب او شد. بعد تکه ای از وجود خود را در کنج دل جوان دید. عشق به عشق پسرک گفت: موضوع چیست؟
عشق پسرک پاسخ داد: او عاشق است. عاشق دخترکی زیبا و مهربان که خانه اش چند خیابان آن طرف تر است.
عشق گفت: این را فهمیده ام. اما چرا می گرید؟
عشق پسرک گفت: من نمی دانم. مگر می گرید؟
عشق پاسخ داد: آری. تو متوجه نشده ای؟
عشق پسرک با نا باوری گفت: نه. من تصور می کردم او می خندد. چرا که او به خاطراتی که با دخترک داشته می اندیشد.
عشق سوال کرد: این خاطرات تلخ اند یا شیرین؟
عشق پسرک جواب داد: شیرین تر از قند.
عشق از عشق پسرک تشکر کرد و به دنبال کنجکاوی خود به طرف دخترک رفت. به او رسید و خوب او را نگریست. چشمانش تر بود. وارد قلب او شد.قلب او نیز متفاوت با دیگران می زد. عشق دخترک را در گوشه ای یافت و از او پرسید: چرا دخترک می گرید؟
عشق دخترک گفت: او نمی گرید. می خندد. او به لحظاتی می اندیشد که دست در دست معشوق خود داشته است.
عشق پرسید: پس این قطرات اشک که از چشمان او جاری می شود برای چیست؟
عشق دخترک گفت: آنها لبخند عشق اند. عاشق گه گاه در دل می خندد و در ظاهر می گرید.
عشق گفت: این کار صافی و یکرنگی مرا بی اعتبار می کند.
عشق دخترک گفت: اشتباه نکن! عاشق در دل احساس شادی می کند. اما این احساس را با اشک بر دیگران می نمایاند. این دیگران اند که توانایی درک اشکهای او را ندارند.
عشق گفت: من نیز مانند تو آفریده ی خداوندم. از آن زمان که انسان بوده من نیز بوده ام. اما این ها را نمی دانستم. بگو از که آموخته ای؟
عشق دخترک گفت: ما با انسانها معنا می یابیم و در صورت بودن با آنهاست که می توانیم که خود را بهتر بشناسیم.
عشق از دل دخترک خارج شد و به دنبال خانه ای برای خود، به جستجو پرداخت.
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ما این وبلاگ رو برای برقراری ارتباط با شما هم سن و سال های خودمون ایجاد کردیم.امیدواریم در این کار موفق بوده باشیم. در ضمن هر گونه کپی برداری از این وبلاگ مجاز است و مانعی ندارد( راحت باشید )
یه توضیحم درباره ی اسم وبلاگ بدم:
ما اون موقع که وبلاگ رو درست کردیم سه تا پسر بودیم. اما بعد به خاطر اینکه یکی از ما وقت کافی برای آپ کردن نداشت جاشو داد به رویا جون!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
یه سایت باحال
جک و sms
مژگان
ميلاد
مرجان
سامان
ستاره ي تنها و آرزوهاش
قاصدك عشق
كاريكاتور با حال مي خواين؟(دايي سام)
مهشید (کارش حرف نداره)
بازم مهشید
ستاره با دل نوشته هاش
بهار
حرف نداره!
قاصد باران
مریم
ستاره غریب(غزال)
هرگز نمیشه فراموشت کرد...
1001101
الهام و ساحل
حقیقت پشت پرده سیاست
::....::....::
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY