بنام او

پسر به دخترك گفت: "تو معناي زندگي مني! تمام بود و نبود من در چشمان زيباي تو خلاصه مي شود."
دخترك لبخندي زد.
پسر گفت: "زير اين آسمان خداي، جز تو ياري ندارم. تنهايم مذار!"
دخترك باز لبخند زد.
پسر گفت: "از تمام دنيا، تنها عشق تو را مي خواهم. از من دريغش نكن."
دخترك اين بار نيز لبخند زد. در دل به خود گفت:‌ "نمي توانم، عشقم از آن ديگريست."
در چشمان پسر ميشد اشك را ديد. اشكي كه از شدت علاقه اش به دختر روزها شبها او را همراهي ميكرد. لكن دخترك نميفهميد.

روزي دخترك به پسر گفت: "من تا مدتي نمي توانم با تو باشم."
پسرك گفت: "آرزویم آسایش توست"
دخترك رفت...
پس از يك ماه به سراغ پسر بازگشت. مي خواست به او بگويد كه ديگر عشقش از آن پسر است. مي خواست بگويد كه پسر تمام زندگي اوست. اما...
دخترك ديگر هيجوقت پسر را نديد. او هفته اي يكبار بر سر مزاري مي رفت و ساعت ها آنجا مي نشست. سخت مي گريست. اکنون که پسر رفته بود، دخترک تنها حسرت می خورد.


نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 1387/06/24 ساعت 16:7 |